تبليغاتX
دن کیشوت

دن کیشوت

طعم گس شخصیت من

در آن سالن مجهز و مدرن ، وقتی سرود خاطره انگیز « ای ایران » طنین انداز شد تلفیقی از زیبایی و تأسف بر فضای مجلس حاکم شد . زیبایی ماجرا ، آن جایی بود که مردان و زنانی سالخورده که همگی سنین میان سالی را پشت سر گذاشته بودند و برف پیری بر سر و رویشان نشسته بود ، نا گهان و به نشانه احترام ، از پا برخاسته و هم صدا با ارکستر ملی ایران شروع به خواندن سرود سابقا ملی ، کردند و صحنه تأسف بار این بود که در این زمان بسیاری از جوانان حاضر در مجلس یا گرم صحبت با دوستان خود بودند و یا اگر هم به خود زحمت داده و از جا برخاسته بودند تنها برخی از قسمت های سرود را می خواندند  ....

بر این جوانان ببخشاییم . چرا که فرصت کسب تجربه و اندوختن خاطره را از آنان دریغ داشته ایم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 21:20  توسط م . آزاد  | 

برف نو ! برف نو ! سلام، سلام

بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد

همه آلودگي‌ست اين ايام ......

 

دیشب وقتی که آخرین پک ها را به قلیان می زدم می دانستم که شبی سرد و برفی در انتظار تهران زیبایم نشسته است . همین جور هم شد و صبح که از خواب برخاستم همه جا سفید پوش بود . به قول مرحوم اخوان ثالث « درختان اسکلت های بلور آجینی » شده بودند و زشتی  بی برگی شان در مقایسه با اندام نقره فامشان به چشم نمی آمد . الان هم که این مطلب را می نویسم برف به آرامی در حال باریدن است و امیدوارم ادامه داشته باشد ؛ هر چند در شرایطی که به لطف کاردانی و مدیریت انقلابی دولت فخیمه نهم ، گاز بسیاری از مناطق کشور و مخصوصا استان های شمالی قطع شده است و هموطنانمان شرایط سختی را تجریه می کنند آرزوی باریدن مداوم برف تا حدود زیادی بی انصافی است اما برای من که در زادگاه خود همیشه زمستان های سخت و پر برف را شاهد بوده ام زمستانی که با برف همراه نباشد آن چنان چنگی به دل نمی زند ، حتی اگر نتیجه این برف مختل شدن زندگی در کلان شهری چون تهران باشد که نه سیستم حمل و نقل درست و درمانی دارد و نه اصول شهر سازی در آن رعایت شده است .

می دانم که امروز ترافیک در شهر بیداد خواهد کرد و کسانی که خودرو  دارند ساعتها در ترافیک سنگین گرفتار خواهند شد . شهروندانی هم که یا از خودروی شخصی استفاده نمی کنند و یا فاقد خودرو هستند مدتهای زیادی در کنار خیابان در انتظار خواهند بود . تاکسی ها کمیاب و بلکه نایاب می شوند و چنانچه در شهر تاکسی وجود داشته باشد فقط به دنبال مسافر دربست خواهد بود  . تردیدی نیست آبهایی که کوهستانهای زیبای شمال تهران در جویهای شهر سرازیر می شود به علت پر بودن مسیرهای آب در سطح خیابا جاری خواهد شد و عبور و مرور خودروها و شهروندان را مختل خواهد کرد ؛ با این همه این هوای برفی و بارانی غنیمتی است که باید قدر آن را دانست ؛ چرا که با این روند گرم شدن زمین که دغدغه بسیاری از کشورهاست مطمئنا در سالهای آتی زمستان های خشک تر و بدون برف بیشتری را خواهیم داشت .

یادم می آید قدیم ها که نوجوانی بیش نبودم تغییر فصل ها کاملا محسوس بود . یعنی شما پایان یک فصل و آغاز فصلی تازه را کاملا حس کرده و متوجه می شدید . آمدن بهار از در و دیوار و کوه و دشت و حتی کوچه و خیابان فریاد زده می شد و یا آمدن تابستان و پاییز .  زمستان های قدیم هم انصافا به هیچ عنوان قابل مقایسه با حالا نبود . شاید دلیل اصلی اش این بود که حال و هوای روستا با شهر متفاوت است و شاید این باشد که زمانه بد زمانه ای شده است . به هر حال آن وقت ها وقتی که برف می بارید به همراه پسرعمویم شال و کلاه می کردیم و می زدیم به دل صحرای سپید پوش و در برف قدم می زدیم ؛ آن هم برفی که تا زانویمان بالا آمده بود ؛ شاید هم پاهای ما در برف پایین رفته بود . با رد پاهایمان شکل های مختلفی می ساختیم . آدم برفی های بزرگی که تا روزها پابرجا می ماند می ساختیم و با گلوله های برفی به جان همدیگر می افتادیم . در نهایت هم در درون باغها گوشه ای را که به علت قرار داشتن زیر درختان بلند کتر برف نشسته بود پیدا و با چوب های تر و نمدار ، آتش دلنشینی روشن کرده و با آن آتش گرم و دود غلیظ ، صفایی اساسی می کردیم ...

گرما بخش خانه هم در آن روزها و شب های سرد زمستانی ، منقل بزرگی بود که پر بود از زغالهای آتشین که مادرم روشنشان می کرد و برای اینکه دچار گازگرفتگی نشویم بر روی آن نمک می پاشید . دور آن جمع می شدیم . چای را روی آن دم می کردیم . روی آن نیمرو درست می کردیم و تا نیمه شب که نهایتا آتشش رو به خاموشی و گرمی اش رو به سردی می رفت در کنارش به گفتگو می پرداختیم و به شاهنامه خوانی پدر گوش می دادیم . یادش به خیر .

تهران را دوست دارم . بر خلاف افراد زیادی که از تهران یا متنفرند و یا دل خوشی ندارند من اگر دو روز از تهران دور باشم دلتنگ می شوم . بال بال می زنم که دوباره به تهران برگردم اما ... اعتراف می کنم که روستای کوچک زادگاهم جای دیگری است ... و زمستان هایش زمستان های دیگری و برف هایش برفهای دیگری و حتی کلاغهایش ، آنها هم با تمام کلاغهای دنیا  متفاوتند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:13  توسط م . آزاد  | 

گویی خانواده بوتو در پاکستان ، درست مانند خانواده گاندی در هند از سرنوشت مشابه و در عین حال خونباری برخوردارند . مردان و زنان این دو خانواده که اتفاقا هر دو ، رهبری حزب مردم را در دو کشور مذکور بر عهده داشته و دارند و در کسب قدرت سیاسی از بخت و اقبال بالایی برخوردارند در حفظ قدرت و برخورداری از مواهب آن ، نه تنها شانسی ندارند بلکه گویی چنین تقدیر شده است که به فجیع ترین شکل ممکن از قدرت خداحافظی نمایند . در هند و در خانواده گاندی نه تنها ایندیرا گاندی نخست وزیر این کشور به قتل می رسد بلکه فرزندش راجیو گاندی نیز در عملیاتی انتحاری جان خود را از دست می دهد و در پاکستان نیز سالها پس از اعدام ذوالفقار علی بوتو نخست وزیر آن کشور  به دست ژنرال ضیاء الحق - که خود نیز در پی یک سانحه مشکوک هوایی کشته شد - ،دخترش بی نظیر بوتو که پس از مرگ پدر ، رهبری حزب مردم این کشور را به دست گرفته و در دو دوره به عنوان نخستین زن مسلمان ، نخست وزیر پاکستان هم شده بود  نیز ترور شده و بدین ترتیب سنت ترور را در این دو خانواده بزرگ ادامه می دهد .  پیش از این نیز یکی از برادران بی نظیر بوتو در کراچی به ضرب گلوله کشته شده و برادر دیگرش در لندن به طرز مشکوکی جان سپرده بود .

واقعیت این است که بی نظیر بوتو علی رغم اینکه دوبار به نخست وزیری پاکستان رسید هیچ گاه رهبری بزرگ ، موفق و تأثیرگزار نبوده است . عمده محبوبیت وی نیز نه به خاطر اقدامات یا اعتقاداتش که بیشتر مرهون نسبت وی با ذوالفقار علی بوتو  نخست وزیر محبوب ÷یشین بوده است . این البته سنتی قدیمی در دو کشور هند و پاکستان است که فرزندان شخصیت های سیاسی و یا حتی بیوه های آنان ( همانند سونیا گاندی در هند ) در سایه محبوبیت و یا حس مظلومیت ناشی از ترور وابستگان خود رهبری احزاب به جا مانده از آنان را در دست گرفته و در بیشتر موارد هم به قدرت می رسند . در خصوص بی نظیر بوتو هم وضع بدین منوال است . تردیدی نیست که وی اگر دختر ذوالفقار علی بوتو نبود اولا رهبر حزب مردم این کشور نمی شد و ثانیا در عرصه رقابت با دیگر رقبای سیاسی موفقیت چندانی حاصل نمی کرد . به همه اینها گرایشات سوسیالیستی و پوولیستی حزب مردم پاکستان باید اضافه شود که نقش مهمی در بسیج سیاسی توده های بی شکل و فاقد ساخت سیاسی و طبقه فقیر اجتماعی دارد . امری که باعث شده است حزب مردم و رهبران آن از جمله بی نظیر بوتو ، با استفاده از شعارهای عدالت طلبانه موفق به کسب آراء و اقبال توده های فقیر مردم شوند .

بوتو برخلاف پدرش از شخصیتی فرهمند ( کاریزماتیک ) برخوردار نبود . در دوران نخست وزیری او اتفاق مهمی در پاکستان رخ نداد . چنین نبود که کشورش در این دوران از رشد چشمگیر اقتثادی برخوردار شود و یا تحولات و پیشرفت های علمی ، فنی و سیاسی ( توسعه دموکراسی و نهادینه شدن آن )  در این کشور به وقوع بپیوندد . حتی اتمی شدن پاکستان نیز نه در دوران وی که در دوران حاکمیت نظامیان بر این کشور صورت گرفت . اتفاقا پیدایش شبه نظامیان اسلامگرای تندرو و طلاب علوم دینی که بعدها با نام طالبان جهان را دچار وحشت و اضطراب کردند و با ماجراجویی های خود دو کشور مهم اسلامی را عرصه تاخت و تاز ابرقدرت امریکا و ائتلاف همپیمانش قرار دادند در دوران نخست وزیری بی نظیر بوتو و حزب متبوعش بود . گسترش فساد سیاسی و اقتصادی ، یکی دیگر از مسائلی است مه در دوران بوتو به وقوع پیوست . هر چند او اولین نخست وزیر زن مسلمان در یک کشور مسلمان بود اما درای آن چنان وزن و قدرت سیاسی نبود که در میان سران کشورهای مسلمان شخصیتی موثر و مهم محسوب شود ؛ شخصیتی که با اظهار نظرهای خود بتواند معادلات سیاسی را دچار چالش نماید . نشانه هایی از تلاش وی برای تغییر در وضعیت سیاسی زنان کشورهای اسلامی و تلاش در جهت بهبود وضع زندگی زنان و یا حمایت و تشویق نهادهای فعال در زمینه حقوق زنان در پاکستان و یا دیگر کشورهای اسلامی با توجه به دراختیار داشتن ابزاری همچون نخست وزیری ، وجود ندارد . 

با این همه بی نظیر بوتو در پاکستان نه تنها طرفداران بی شماری دارد بلکه فقدان وی در شرایط کنونی این کشور بسیار چشمگیر و غیر قابل جبران خواهد بود . آشوب های سیاسی در این کشور مسلمان می توانست با برگزاری انتخابات آتی پارلمان و انتخاب نخست وزیر جدید که گزینه اصلی آن بی نظیر بوتو بود تا حد  زیادی فرو کش نموده و کشور شرایط نوینی از حکومن نیم بند دموکراتیک را شاهد باشد . افزایش نا بسامانی های سیاسی و شاید ادامه روند ترور دیگر شخصیت های سیاسی ، این کشور را که نقش بسیار مهمی در ایجاد و گسترش طالبان و در عین حال مخالفت و سرکوب آنان دارد با مشکلات عدیده ای روبرو خواهد کرد . گمانه زنی ها در خصوص ترور بوتو نشان می دهد کسانی که از ترور وی بیشترین بهره را می برند عاملین و یا آمرین این ترور نیز خواهند بود . هر چند در ترور نافرجام پیشین ، خود بی نظیر بوتو نظامیان وابسته به ژنرال ضیاء الحق را عاملین آن حادثه ناتمام می دانست اما به نظر می رسد مظنون اصلی در این حادثه اسلامگرایان تندروی القاعده هستند که در صورت نخست وزیری مجدد بوتو و با توجه به حمایتی که غرب از مشرف و بوتو می کند با شرایط دشواری روبرو می شدند .

در این میان  بازنده اصلی در بازی ترور بوتو ، بی تردید پرویز مشرف خواهد بود که در پی وداع با فرماندهی ارتش و پوشیدن ردای ریاست جمهوری و تبعات ناشی از آن ،  بیش از هر زمان دیگری به آرامش نیاز دارد . وی که چند روزی بیشتر از فرمانش در خصوص لغو حکومت نظامی و شرایط اضطراری که در پی فشار امریکا و غرب صادر شد نمی گذرد ناچار است بار دیگر شاهد آشوب های سیاسی و نابسامانی های اجتماعی باشد . وی بازنده اصلی این ماجراست چرا که از یک سو کشورش دچار بحران شده است و از سوی دیگر نه تنها در مظان اتهام عاملیت این ترور است بلکه متهم به بی تدبیری و عدم توانایی لازم برای جلوگیری از چنین حادثه ای است .

در اینجا قصد تبرئه مشرف از سوءمدیریت و تدبیر را ندارم اما نباید فراموش کرد که در زمان بازگشت بوتو به کشور در 18 اکتبر 2007 پرویز مشرف تنها کسی بود که مصرا از وی می خواست تا در بازگشت به کشور تعجیل ننموده و آن را به تعویق بیاندازد . شاید اگر وی به توصیه مشرف که بیش از هر کس دیگری به اوضاع این کشور اشراف داشت گوش فرا می داد و در بازگشت به کشور عجله نمی کرد این اتفاق ناگوار رخ نمی داد .

نواز شریف دیگر نخست وزیر سابق پاکستان و رهبر حزب مسلم لیگ شاخه نواز ُ نیز از جمله کسانی خواهد بود که با وجود داشتن اختلافات جدی با بی نظیر بوتو ، از مرگ وی بهره های اساسی خواهد برد . به نظر می رسد چنانچه وی در انتخابات آتی پارلمان تنها رقیب جدی مشرف باشد می تواند با متهم کردن وی به ترور و یا اهمال در مجازات عاملین ترور ، مشرف را در موقعیت دشواری قرار داده و موفق به کسب اکثریت پارلمان شود . به همین خاطر است که وی علی رغم اتهامات پیشین خود به بی نظیربوتو در مذاکره با مشرف و متهم نمودن او به سازشکاری و خیانت ؛ در اولین اظهار نظر پس از ترور بوتو اعلام کرد : « راهی را که بوتو آغاز کرده است ادامه خواهد داد » .

حزب مردم پاکستان نیز چنانچه بتواند وضعیت آشفته ناشی از ترور رهبر خود و دیگر مقامات بلند پایه را سامان بخشد از این شانس برخوردار خواهد بود که در سایه ترور بوتو موفق به کسب اکثریت پارلمان شود . این امر مستلزم این خواهد بود که حزب مردم بتواند رهبری از خانواده بوتو و یا حداقل فردی در حد و اندازه وی را انتخاب نماید . البته احتمال تحریم انتخابات از سوی این حزب و حزب مسلم لیگ شاخه نواز وابسته به نواز شریف نیز وجود دارد .

ترور بوتو شرایط را بیش از پیش بر اسلامگرایان تندرو و وابستگان به القاعده سخت خواهد نمود . بی شک امریکا و جبهه ضد تروریسم با توجه و تاکید بر ترور بوتو خواستار مقابله همه جانبه با تروریسم و مخصوصا شبکه القاعده خواهد شد . پاکستان روزهای سخت و دشواری را در پیش خواهد داشت . شاید اگر فرد و یا افرادی که به ترور بوتو اقدام نمودند  از عواقب اقدام خود باخبر بودند در انجام این کار تأمل بیشتری می کردند .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:39  توسط م . آزاد  | 

اول :

سال نوی مسیحی که می رسد صرف نظر از شادی هایی که به همراه آورده و مایه خوشحالی همگان می شود برای کودکان و خردسالان شادی و خوشحالی ویژه ای به همراه دارد . برای همین است که آنها از مدتها قبل انتظار سال نو را دارند تا هدایای خود را از بابانوئل مهربان بگیرند . آنها در شب سال نوی مسیحی جوراب خود را در کنار شومینه آویزان می کنند و با این امید به رختخواب می روند که فردا صبح هدیه ای را که بابانوئل برایشان در داخل جوراب گذاشته است دریافت کنند . هر چند آورنده واقعی هدایا کسانی جز پدر و مادر بچه ها نیستند اما ؛ خود خانواده ها اینگونه تبلیغ می کنند که هدایا را بابانوئل آورده است . بابانوئل با آن ریش انبوه و سفید و چهره مهربان و دوست داشتنی و لباس قرمز و کالسکه ای که توسط گوزن کشیده می شود و انواع و اقسام هدیه ، آنقدر با سال نو عجین شده است که تصور سال جدید بدون بابانوئل ، انصافا لطف چندانی برای همه و مخصوصا کودکان نخواهد داشت .

بابانوئل امروزی ، تغيير شکل يک اسقف متعصب به نام نيکولاس يا نيکولا از جنوب ترکيه است که با دماغی شکسته و اعصابی ضعيف ، دلی بزرگ و دریایی داشت و در ۱۷۰۰ سال پيش. در ساحل جنوبی ترکيه امروز در شهری به اسم مايرا زندگی می کرد . اين شهر باستانی سرشار از احساسات مذهبی مسيحي بود . در این شهر بود که کارهای خير نيکولا سر زبانها افتاد و بعدها به صورت مراسم کريسمس مثل کادو گذاشتن زير درخت کاج رواج پيدا کرد. نيکولا در همان خردسالی پدر و مادرش را از دست داد  و ثروت زيادی را برایش به ارث گذاشتند . نيکولا در سنين بالاتر به يک کشیش خير خواه شهرت پيدا می کند.کارهای خير نيکولا زبانزد مردم می شود . کارهای خيری که بعدأ جزو رسم و رسوم کريسمس امروزی باقی می ماند . تاريخ دانان معتقدند که رسم کادوهای کريسمس به يکی از کارهای خير نيکولا مربوط می شود. از جمله کارهای نیکلاس قدیس این بود که مثلا باخبر می شود، پدر فقيری می خواهد از فرط تنگدستی دخترانش را بفروشد . نيکولا شبانه و مخفيانه از پنجره خانه آن مرد کيسه سکه ها ی طلا را به داخل خانه می اندازد و فرار می کند. شب سوم پدر فقيردر گوشه ای مخفی می شود و نيکولا را شناسايی می کند و  . . ."کم کم نيکولا از يک کشیش به يک اسقف و بعد در زمان خودش به يک قديس نيکو کار مشهور می شود . ولی برخلاف اين نيکو کاريش و برخلاف آنچه که در چهره بابانوئل امروز ديده می شود. نيکولای قديس يک مرد خوش اخلاق و خندان نبود. کتک کاری نيکولا با يک اسقف همزمان خودش موضوع چندبن نقاشی قرون وسطی بوده است .

از استخوانهايی که از نيکولا باقی مانده و امروز در زيارتگاهی در شهر باری در جنوب شرقی ايتاليا نگهداری می شود، آثار شکستگی روی صورتش ديده می شود که نشان می دهد نيکولا در طول زندگيش دعواها و زد و خوردهای زيادی داشته است .

استخوانهای نيکولای قديس قرن سه ميلادی که در طول تاريخ به شخصيت بابانوئل تبديل شد . بعد از مرگش در کليسايی در شهر خودش پتارا نگهداری می شود و گفته می شود که از استخوانهای آن چيزی شبيه به گلاب ساطع می شود. گلابی که کشيشان کليسا در بطری های کوچک می ريختند و به زائران می فروختند .....

دوم :

حاجی فیروز شخصیتی سرگرم کننده است که در روزهای نزدیک به نوروز در کوچه‌ها و خیابان‌های ایران ظاهر می‌شود .حاجی فیروزها با چهره سیاه کرده و لباسی به رنگ قرمز همراه با کلاه دوکی شکل قرمز، دایره و دنبکی به دست می‌‌گیرند ، به خیابان می‌‌آیند و به رقص و شیرین‌کاری و خواندن شعر‌های ضربی به رقص می‌‌پردازند و از مردم پول می‌گیرند .

حاجی فیروز در روزهای منتهی به نوروز یعنی سال نوی ایرانی در خیایبان ظاهر و پس از آغاز سال نو ناپدید می شود . برخلاف بابا نوئل مسیحی که ریش سفید و چهره ای سرخ و سفید دارد ، چهره حاجی فیروز ایرانی این خبررسان نوروز ، سیه است . به نظر می آید این سیاهی به نشانه این است که با آمدن نوروز همه سیاهی ها و پلشتی ها از روزگار ما رخت بر می بندند . وجه شباهت این دو ، پوشیدن لباس قرمز است که در مورد حاجی فیروز ما ، باید گفت او با رخت و لباس قرمز و دایره زنگی در دستش دارد با خود شادی و نیکبختی به همراه می آورد . حاجی فیروز به نوعی بیام آور نوروز و یاد آور گذر از سیاهی به سفیدی و از ناپاکی به پاکی است ودایره زنگی این شادی و شور را چند برابر می کند.

تفاوت اساسی دیگری که حاجی ایرانی ما با بابانوئل مسیحی دارد این است که اولا جناب بابانوئل با گوزن می آید در حالی که حاجی بی نوای ما با پای پیاده . به نظر دن کیشوت ، دلیل این امر می تواند تفاوت نوع آب و هوای غرب در مقایسه با ایران باشد که در هنگام سال نوی مسیحی هوا در نهایت سردی و زمین پوشیده از برف است . بع عبارتی شاید آمدن بابانوئل با گوزن تنها دلیل طبیعی و جغرافیایی داشته باشد و نه پشتوانه اساطیری . به طنز می توان گفت که دسترسی زودتر غربی ها به تکنولوژی و انحصار آن بوده است که ظاهرا امکان تهیه یک مرکب مجهز را از حاجی بیچاره ما ستانده است .

تفاوت دیگر بابانوئل و حاجی فیروز ، اینکه بابانوئل برای مردم و کودکان هدیه می آورد و در حقیقت به مردم دستی پولی هم می دهد در حالی که حاجی فیروز ما نه تنها چیزی به کسی نمی دهد بلکه در ازای اخبار رسیدن نوروز پول و شیرینی هم مطالبه می کند . این موضوع می تواند اشاره ای به رسم کهن ایرانیان باشد که در صورت شنیدن اخبار دلنشین به آورنده خبر مشتلق می دهند .

در باره ریشه های اسطوره  حاجی فیروز ، خانم دکتر کتايون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس در مصاحبه ای گفته است :

« زنده ياد دکتر مهرداد بهار سالها پيش حدس زده بود سياهی صورت حاجی فيروز به دليل بازگشت او از سرزمين مردگان است و اخيرا خانم شيداجليلوند که روی لوح اکدی فرود ايشتر به زمين کار می کرد، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنيادين ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فيروز را تاييد می کند.

دکتر مزداپور می گويد:" نوروز جشنی مربوط به پيش از آمدن آريايی ها به اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند."

دکتر صنعتی زاده اين الهه را "ننه" يا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ايرانی آن "ايشتر" و " آناهيتا" است. تا آنجا که می دانيم اين الهه خدای جنگ، آفرينندگی و باروری است.

سپس دکتر مزداپور داستان اين ازدواج نمادين و اسطوره ای را که بنيادی ترين نماد نوروز است چنين شرح داد:" اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."

تموز يا دوموزی در اين داستان نماد شاه است. الهه يک روز هوس می کند که به زيرزمين برود. علت اين تصميم را نمی دانيم. شايد خودش الهه زيرزمين هم هست. خواهری دارد که شايد خود او باشد که در زيرزمين زندگی می کند . اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگيرند . در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف می شود . نه درختی سبز می شود، نه گياهی هست و نه زندگی. و هيچکس نيست که برای معبد خدايان فديه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزير الهه را برای چاره جويی دعوت می کنند. الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصيت کرده بود که چه بايد بکند.

به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد؛ و او دوموزی شوهر الهه بود . به همين دليل خدايان مقرر می کنند. نيمی از سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين بروند تا الهه به روی زمين بازگردد. دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دايره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زيرزمين می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای بازگشت دوموزی از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است . به گفته دکتر مزداپور با کشف اين لوح اکدی و ترجمه متن آن حدس مرحوم بهار تاييد گرديد و اسطوره حاجی فيروز رازگشايی شد . »

سوم :

مقایسه سرنوشت بابانوئل و حاجی فیروز نشان می دهد که ستاره اقبال بابانوئل روز به روز در ترقی بیشتر و گسترش بیشتری در مقایسه با حاجی بخت برگشته ایرانی است . غربیان هر ساله آیین آمدن بابانوئل را بیشتر و بهتر برگزار کرده و از مدتها قبل آمدن وی را به کودکان نوید می دهند ، به نحوی که افراد زیادی از قبل آمدنش را به انتظار می نشینند . به همین دلیل است که وی که در نظر مسیحیان مصداق و نشانه مهربانی و بخشندگی و توجه به فقرا و افراد تنگدست است توانسته است تا این حد در دل مسیحیان جای خود را باز کند .

اما حاجی بخت برگشته ما که فلسفه او بسیار قوی تر و انسانی تر از بابانوئل است هر چند در گذشته های دور برای مردم بسیار عزیز بوده و همه او را دوست داشته اند و با آمدنش دلها شاد و مردم دوباره به یاد می آوردند که نوروز در راه است و در نزد مردم تقدس و احترام خاصی داشت و همه به او احترام می گذاشتند.اما امروزه و در نتیجه عدم توجه به باورها و ارزش های ملی و ایرانی ، نه تنها کسی آمدنش را به انتظار نیست و کسی هم تمایلی به حاجی فیروز شدن ندارد و حتی اگر هم تمایلی داشته باشد فوت و فن کار را نمی داند ، بلکه اگر به صورت اتفاقی در کوی و برزن حاجی فیروزی پیدا شود آن چنان مورد تمسخر ، شماتت و سرزنش مردم قرار می گیرد که مطمئنا پشت دست خودش را داغ می کند و به گور پدرش می خندد اگر بار دیگر چنین قرتی بازی و شامورتی بازی هایی را هوس بکند . این در شرایطی است که هر آن خطر دستگیری و به کلانتری بردن ، حاجی فیروز را تهدید می کند .

علیرغم آنچه گفته شد دلسوزی برای حاجی فیروز و نگرانی از فراموشی او در مقایسه با تهدید های اساسی که اصلی ترین مراسمات و جشن ها و مناسبت های ملی را تهدید می کند شاید آن چنان دارای محلی از اعراب نباشد . این بی توجهی با سنن ملی ایرانی از زمان ورود اسلام به این کشور آغاز و در دوره های مختلف تشدید شده است و کار را به جایی رسانده است که امروزه حتی زمزمه هایی مبنی بر حذف نوروز و یا کاهش تعطیلات مرتبط با آن و حتی جایگزینی روزی مثل عید غدیر به جای نوروز  ، از سوی برخی از دولتمردان و رهبران مذهبی و دینی شنیده می شود . به عبارتی در جایی که اصل نوروز در خطر است دیگر دلسوزی برای این حاجی بخت برگشته چندان مهم و قابل توجه نیست .

صرف نظر از نقش دغدغه های مختلف معیشتی در بی حوصلگی مردم و فراموشی حاجی فیروز و بسیاری دیگر از جشن های اصیل ایرانی ، باید گفت که مخالفت دستگاه رسمی تبلیغات حکومتی با رسوم ملی و ایرانی در پدید آمدن چنین شرایطی نقش اصلی و اساسی را دارد . انتظار می رود اگر قدرت اسلامی حاکم تمایلی به تبلیغ رسوم ایرانی و مخصوصا حاجی فیروز مهربان  ندارد دست کم به مقابله با آن هم برنخیزد و کمر همت به حذف او بر نبندد . اجازه دهد تا مردم حفظ و یا عدم حفظ سنت ها را انتخاب کنند و چنانچه تمایلی به بزرگداشت آیینی ملی داشته و یا آیینی را غیر لازم بدانند ؛ آن را مرد تایید یا انکار قرار دهند .

در شرایطی که حتی روز تولد مسلم بن عقیل از سوی دستگاه تبلیغات رسمی در بوق و کرنا می شود و سوراخ سنبه های تاریخ اسلام مورد کنکاش و کاوش قرار می گیرد و از دل آن مناسبت های گوناگون ورنگارنگی بیرون آورده می شود و درآمد و سرمایه های ملی مصروف بزرگداشت آن می شود بی توجهی به رسوم اصیل ایرانی ، خیانت به مردم باشد .

باور کنید این حاجی مهربان مظلوم آزارش یه هیچ حکومتگر قدرتمندی نمی رسد و تخت و تاج کسی را نهدید نمی کند . این حاجی تنها یک خبررسان است . آن هم نه اخبار سیاسی و جناحی ، بلکه خبر رسیدن بهار و رستاخیز جانها را می آورد . حال اگر کسی چشم دیدن بهار را ندارد این خود حکایتی است ....

چهارم :

و من الله التوفیق

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:37  توسط م . آزاد  | 

اول :

بچه که بودم ( خیلی بچه تر از این که اکنون هستم ) وقتی مادرم را که برای خرید به شهر رفته بود از دور می دیدم با خوشحالی به استقبالش می رفتم تا هم در آوردن ساک دستی اش کمکش کنم و هم اولین کسی باشم که داخل ساکش را جستجو کرده و به خریدهایش ناخنکی بزنم. یک بار که از خرید برگشته بود برای من پیراهنی ورزشی و قرمز رنگ خریده بود که در قسمت جلوی آن و داخل دایره سفیدی نوشته شده بود : « آره بابا قرمزته » ...

از فردای آن روز من نا خواسته و بدون آنکه خود بخواهم پرسپولیسی شده بودم . چرا که با آن پیراهن ورزشی هر کجا که می رفتم همه همین را می گفتند که « آره بابا قرمزته » .بعدها که بزرگتر شدم و سری توی سرها در آوردم و از فوتبال چیزی حالی ام شد فهمیدم که بد انتخابی هم نیست و ... در ادامه آگاهانه پرسپولیسی شدم . حالا هم که سالها از آن روزگار گذشته است با تمام گرفتاری ها و دلمشغولی ها ، اخبار فوتبال و تیم محبوبم را دنبال می کنم . 

دوم :

در خانواده ای مسلمان به دنیا آمدم . از وقتی که به یاد دارم آنچه در اطرافم اتفاق می افتاد نماز بود و مسجد و محرم و صفر و عاشورا و تاسوعا و خلاصه نشانه های اسلام و مسلمانی . پدرم هم که یادش به خیر باد تکیه کلامش « مسلمان » بود . مثلا می گفت یک « مسلمان » یک لیوان آب به من بدهد . یا می گفت یک « مسلمان » پیدا نمی شود یک چایی دم کند ؟ وقتی هم که کسی چیزی از او می خواست و یا از دست کسی کلافه می شد  تقریبا فریاد می زد : « مسلمان » ندارم . ندارم .

من مسلمان شدم بی آنکه خود بخواهم . مسلمان شدم به واسطه تولد در یک خانواده مسلمان و بزرگ شدن در محیطی اسلامی و سر و کله زدن با بچه مسلمان هایی مثل خودم . در مسلمان شدن خود نقشی نداشتم و کسی هم نظر من را نخواست . مسلمان شدم چون همه اطرافیانم – ظاهری یا واقعی – مسلمان بودند . حتی وقتی که ختنه ام کردند بزرگترها می گفتند که حالا واقعا مسلمان شده ام. مسلمانی از در و دیوار نمایان بود . کوچه مال مسلمانان بود . مسجد محل ، پایگاه مسلمانان بود و رادیو و تلویزیون هم تبلیغ اسلام و مسلمانی بود . پس به ناچار مسلمانی سرنوشت محتوم من بود .

سوم :

همانگونه که تیمم به من تحمیل شده بود ، دینم هم به من تحمیل شد . در گزینش هیچکدام اختیاری نبود . جبر زمانه بود و تسلیم من در برابر آن . شب خوابیدم و صبح که برخاستم یک مسلمان پرسپولیسی بودم . همانگونه که در ایام نوجوانی و وقتی که به ظاهر کودکی را پشت سر گذاشتم و بنا بر سابقه ذهنی و تاریخی پرسپولیسی ماندم در خصوص مسلمانی ام هم همین طور بود . بزرگتر که شدم و فهمیدم جز اسلام و مسلمانی ادیان دیگری وجود دارد دیدم بهتر است همین دین آباء و اجدادی خود را داشته باشم . دینی که با آن بزرگ شده و رشد و نمو داشته ام . به آن خو کرده و بخشی از وجود من شده است . پس به واسطه سابق گذشته و ذهنیتی که حاصل شده بود مسلمان ماندم و هنوز هم مانده ام – اسما یا رسما .

چهارم :

الان می توانم با بررسی تیم های مختلف و با تجزیه و تحلیل آنها و یا اصلا نه از روی تجزیه و تحلیل و دلیل و علت ، بلکه از روی میل شخصی و بی هیچ دلیل و استدلالی  تیمم را عوض کنم . موضوعی است شخصی که بود و نبودش به خودم مرتبط است و به کسی هم ارتباطی ندارد . نتیجه این تغییر و تحول هم به خودم بر می گردد نه به دیگران . یعنی اگر تیم جدیدم زپرتی از آب درآمد کسی پاسخگو نیست بچز خودم . اما آیا در خصوص دینم هم می توانم این گونه باشم ؟ دینی است که در انتخابش نقشی نداشته ام . از روی عادت به آن دین درآمده ام . حالا می خواهم دینی دیگر برگزینم ، آیا می توانم ؟ نه اینکه دینی دیگر را از آن برتر و یا پست تر بدانم صرفا از روی میل و اراده شخصی ، دینی دیگر را می خواهم همین . پس چرا این دین فعلی مرا مانع می شود ؟ چرا تهدیدم می کند به مرگ و ارتداد و اعدام و الخ ...؟ چرا به همان راحتی که تیمم را عوض می کنم و تیم جدیدی بر می گزینم ، یا زنم را طلاق می دهم و با زنی ( ترجیحا دختر) دیگر ازدواج می کنم و یا دوستی ام را با کسی به هم می زنم و دوستی دیگر بر می گزینم نمی توانم از دینم جدا شوم ؟ از آن خارج شوم و به دین دیگری بپیوندم ؟ مگر خروج یک نفر و یا اصلا نفرهای زیادی ( فراموش نکنید نفر واحد شمارش شتر هم هست ) از دین چه تهدیدی بر علیه دین است ؟ مگر نه اینکه افراد بیشتری وارد دین می شوند ؟ پس قاعدتا ریزش افرادی دیگر از پیکره دین ضرر چندانی به آن نمی زند . پس چرا دینم مثل تیمم است و دینم مثل تیمم نیست ؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:46  توسط م . آزاد  |