تصور نمی کردم با بزرگ شدن انسانها این همه محدودیت بر آنها تحمیل شود . یادش بخیر . هر وقت دلم هوای تو را می کرد حتی در حضور دیگران و بدون این که از کسی خجالت بکشم دستهایم را دور کمر باریکت حلقه می کردم و لبانم را بر روی لبهای سرخت می گذاشتم و بی مهابا آنها را می مکیدم . تا جایی که لبهای من هم رنگ لبهایت را به خود می گرفت . سرخ می شدند ؛ به رنگ خون . شیرینی لبهایت هنوز هم در کام من جاری است .....
اکنون اما ... در حضور دیگران این کار نا ممکن است . جز پناه بردن به خلوت چاره دیگری نیست . همه می گویند آن رفتارها برای گذشته هاست . دیگر همه خوردن آبنبات چوبی در جمع را کار بچه ها می دانند . و من هر وقت دلم هوای آبنبات چوبی و سرخ شدن لبهایم را می کند احساس دلتنگی عجیبی می کنم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:53  توسط م . آزاد
|
